![]() |
![]() |
|
| اینجا چراغی روشن است |
|
امروز دوستی راجع به کتابی صحبت میکرد که محمد و حسین و همه رو با منطق نفی میکنه و میگه که اسلام اختراع محمد بوده نه وحی الهی.
در همین موارد بحث میکردیم که موجودیت خدا زیر سوال رفت و خدا هم وارد مناظره ی ماشد.
از خودم پرسیدم وقتی مولانا و حلاج و هزار و یک قلم فیلسوف خدا رو قبول کردن و با منطق پذیرفتن توی زمانی که سیل کتابهای دینی و بینش اسلامی به طرز مغروضانه به مغز تکامل نیافته ی بچه ها سرازیر نشده بود خوب من با چه منطقی میتونم خدا رو نفی یا تایید کنم؟ جدای از تمام احساسات غریب و آشنا که همیشه به خدا و عالم غیب وصلت داده ایم "(که هر چند این قبیل احساسات همچون رویا های صادقه را هم میتوان به توهم و واکنش های فکری در هنگام استراحت مغز نسبت داد)" واقعا هر چیزی که استدلالی برای اثبات خداوند به شمار میرود خود با نظریه ی تکامل و پیدایش تدریجی جهان دلیلی خواهد بود برای ارتداد. در این حواشی ذهنم چرخ میزد با خود می اندیشیدم که من با منطق قرن بیست و یکمی خود نا خواسته به سوی مکاتب واقع بینانه تری کشیده میشوم تا اسلام و از این دست ناگهان فکری به سرم زد که موجبات پوچی شخصیتم را بیش از پیش فراهم کرد. جدای از سران حکومتی که گهگاه دین را ملعبه اهداف خودخواهانه و یا وطن پرستانه ی خود میکنند(چونان حسن صباح) اندست که برای تعصبات مذهبی میکشند و خون میریزند (از هر دین و ایین)چون تندرو های امروز ایران و همچنان اندست که منکر جهان معنویند و مادی گرایانه زندگی میکنند هر دو پایبند چیزی هستند به نام باور ،تا سر حد مرگ و انتهار(و شاید انتحار) و من که میان این دو معلقم ،پوچ تر از هر دو هستم من نه اعتقاد راسخی به خدا داشته ام که شک به دل راه ندهم و نه انقدر بی ایمانم که منکر پرو پا قرص آن باشم و همیشه از انکار خدا ترسیده ام. پس به واقع من هیچ یک نیستم و به واقع تر هیچ نیستم. اگر فرض را بر این قرار دهیم که محمد هزیان گویی بیش نبوده از هر سو که میروم اشتراکات اسلام و سایر ادیان باعث آن میشود که آنها را هم مخترعان نیکی بدانم. اگر در همین مسیر هم پیش بروم دلیلی نبیبینم که اعتقاد ساختگی به خیر را مانع رشد جوامع انسانی بدانم باور دارم که لزوم ادمیت، آدمیت است. و ایمان دارم که گفتار و پندار و کردار نیک کلید بهشت است اگر بهشتی باشد. و اگر خدای اینان را همان مظهر پاکی بدانم چون الهی قدرت ، هرکول، خوب التزام به خوبی حتی اگر فریبی بیش نباشد ایرادی هم نخواهد داشت . چه بسا که زندگی بهتری برای نسل آدم فراهم کند. این باور انگاه خطرناک خواهد شد که تبدیل به تعصب شودو عقل و انسانیت جایش را به آن دهد. داشتم به این نتیجه میرسیدم که خدا اگر بت خوبی باشد ، بی تردید باید دهان پیامبران را طلا گرفت و گل گرفت دهان انانی را که این بت را ملعبه ی غیر آدمی زادیشان میکنند. هر چند که من ، خود مکاشفات زیادی با خدا دارم و نیازی به این همه بدبینی نداشته ام . داشتم نتیجه میگرفتم که برای انسانی که تا کنون خدا ندانسته و هیچ نشنیده و مغزش هم شستوشو داده نشده از این طریق وجود خدا مقرون به صرفه تر خواهد بود که یاد داستان حلاج افتادم. همه ی ما هنگام صحبت با خدا فی الواقع با خود حرف میزنیم. با عنصری بنام عقل که گهگاه وجدان هم میشود و در حال روزمرگی من مینامندش. وقتی منصور گفت من خدا هستم بی گمان اشاره به من درونش کرد. حلاج به زبان ساده تر میگفت که همه ی ما از روح خداییم و اگر این روح را(همان من)بی الایش و الودگی نگاه داریم خدا درون ماست و ما خود خداییم. اگر منصور خدایی بیرونی داشته که از روحش در وی دمیده بوده و یا اینکه خدا را همان خوبی درک کرده و مقصودش نیالودن وجدان و من درونش بوده باشد در هر دو حال حق داشته است. که اگر بندگی خدا پیروی نیکیست هر دوی آنها یکی هستند. در این باب و تاریخچه ی نام اله که خود بتی بوده و اینکه این نام را محمد از بت به مظهر خوبی نهاد، صحبتها میتوان کرد./ شما را نمیدانم اما من باور دارم که خدا خوب است . که خدا خود خوبی، خود عشق است. پ.ن : به خاطر پر حرفی ، هجو گویی و کم صواطیم سبز و عاشق باشید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:46 توسط ماهان |
|
|
سایت دانشجویی آوای دانشگاه که محض اطلاع رسانی وضعیت زندانیان سیاسی علی الخصوص دانشجویان بود فیلتر شد
مامورین سانسور خبری و فیلترینگ همچنان به فعالیت های فرهنگیشون ادامه میدهند از همینجا به همشون خسته نباشید میگم و دست همشون رو می بوسم امروز مردم غیور و مسئولین دولت مهر پرور بار دیگر حماسه ای آفریدنت و ثابت کردند که اینجا آزاد ترین سرزمین جهان ،اینجا ایران اسلامی است. از دولت و ملت امریکا علی الخصوص جورج بوش ملعون تقاضا مند است تا پوز مبارک رو جلو آورده و این مشت دندان شکن را نوش جان فرمایند تا درس عبرتی شود برای تمام ابر قدرتها که چشم دیدن رشد فرهنگی ملت غیور ما را ندارند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 15:32 توسط ماهان |
|
|
**بانوی آفتاب
مرا به بازی میهن پرستانه دعوت کرد. روز ، روز یار کشیست** ۱۰بهمن روز اعلام حمایت و همبستگی وبلاگ نویسان ایرانی با دانشجویان در بند نام نهاده شده است به احترام فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند" تغییر دهیم. برای حمایت از دانشجویان زندانی به اینجا مراجعه کنید. ابراهیم،صمد،مهیار،افشین،هژیر پلاسچی ،ماهان،باور،میلادشکری ،فریبا و همه ی کسانی که میتوانند درد را هجی کنند.سلام وقت آغاز است... دوستانی که قصد دارند به این حرکت ملحق شوند هر یک ده نفر از دوستانشون رو دعوت کنند به امید ایران آزاد.
کجای خواب مانده ایم؟ کجای خواب بودم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:17 توسط ماهان |
|
|
سخته که فکر کنم
اون دنیا که ازم بپرسن چطور ثابت میکنی زنده بودی جوابی داشته باشم جز اینکه جنازه ام دلیل وجود من باشه امسال همونطور که انتظار میرفت ازم استقبال زیادی شد. ولی خیلی پر شور تر از هر سال. توی خونه یه تبریک هم دریافت نکردم. پ ن : پدرم میگفت: توی مجلس حافظ شناسی دچار خلسه میشه برای مدتی میمیره اون دنیا کوهی بوده که همه چیز توش دیده میشده، هر چی که اراده میکرده به کوه گفت من تورو شناختم. تو خدا هستی کوه نیش خندی زد و گفت: تو خودت رو هم نمیشناسی. پدرم گفت: من محسن هستم خدا گفت ثابت کن پدرم گفت: من پسر جوادم . برادر مسعود و هی گفت و خدا هی نفی کرد پدرم دید عده ای از دور جنازه ای رو سر دوش میبرند تقی زرگر رو میشناسه ازش میپرسه این کیه میگه : این محسن عندلیبه مرده. میبریم خاکش کنیم پدرم رو به خدا کرد و گفت : دیدی . دیدی من وجود داشتم . دیدی من زنده بودم. ناگهان خدا خندید و گفت: پس تو با مردنت میخوای زنده بودنت رو ثابت کنی؟ پ ن ۲:واقعا فکر میکنی چه چیزی ازت میمونه که بودنت رو اثبات کنه؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 13:26 توسط ماهان |
|
|
درد . شروع آدمیت است
مهیار عزیزو لاله ی جان کاش وحشت گلوله به خانه یتان مینشاند تا باور تلخ تسلیم کوه با اولین سنگ آغاز میشود و آدمی با نخستین درد درد نشانه ی رویش است اگر خلاص من و ما به ضرب گلوله ی کینه اینان میشود سوزش آخرین نفسم را به جان میخرم تا نگاه پژمرده ی مادران وطنم آنان که غنچه های نا شکفته شان را با آب دیده غسل داده اند به آنان چه می گویی؟ همسایگان تو هم بی شک سودای تورا دارند اگر برق تیغ جلاد چشمهاشان را ترسانده اگر چشم کودک کوچکشان دستهای خالیشان را بسته من دستانم باز است و سینه ام فراخ چشمانم پر از آسمان است و فکرم همه پرواز باشد که با کبوتران بی آواز در قفس هر چند زیر لب زمزمه کنیم دوباره میسازمت وطن پ.ن:اینروزها نوار غزه از وسط سرزمین من میگذرد پ.ن۲: زندگی مرگ تدریجیست؟باور نمیکنم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:42 توسط ماهان |
|
|
نقطه ته خط فشنگ هایت را تیز کن سینه ی سطر ها را هدف بگیر وقتی روی کاغذ خون چکید بدان همین چند تا خیابان آنطرف تر فواره ی خون شده ام پدرم را خبر کن بگو آخر شب بیاید تحویلم بگیرد. فردا اگر خواستید تفنگ هایتان را بیارید من جلو میروم وشما پشت سرم. وقت وقت خون بازیست و پس از آن نقطه سر خط .
پ.ن: حرف من اینست. قطره ها باید آگاه شوند که به همکوشی بی شک ٫ میتوان بر جهت تقدیری فایق شد.... من هراسام نيست، |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:36 توسط ماهان |
|
|
خسته ام
تو را برادری میپندارم(هر چند که شاید دختر گیس آشفته ای از سرزمین خوابهای روشن این خاک باشی) تورا برادری میدانم که آغوشی دارد باز برای تنی خسته خسته ام از فریب مدام ماهی ها که تنگی ترک برداشته را دریا میفروشندشان تورا برادری میدانم که پس از من فرزندانمان را خواهد گفت که هرگز آرمانم را دست نکشیدم تورا برادری میدانم که آغوشی دارد باز و دلی همراز برای آغاز برای دوباره پرواز
مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:25 توسط ماهان |
|
|
یلدا
که هرگز ندانستم چرا بوی عید میدهد یلدا که گویی تمام دی ماه است --- و به همین خاطر به آن احساس تملک میکنم--- و یلدایی که گویی پیامبر همه ی شبهای عشق و آغوش و مهر اهورایی است یلدایی که سر شار از اعجاز عشق است و پر از عظمت شب شاید تنها شبی که معنی شب دارد یلدایی که داستان از مرز پر شکوه ایران دارد مرزی که اینک به خاطره های دور طفولیت میزند و در پندار من خردسال چون ابهامی از داستان های پدرم سرشار از غرور بابک ها و مازیاران و حلاجان و کوروش و اهوراست یلدایی که همچون خاک پدری عزیز میداریمش آری همین یلدا که پا فشارانه در برابر هجوم خرافه ی عرب مرا و تو را به تبار خویش باز میخواند آری همین یلدایتان خجسته باد |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 13:1 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
__در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الاّ بخون__
دار است و اوج حادثه معراج عاشقان منصور گونه گشته و بر دار بگـــذریم |
|
RSS
|