تبليغاتX
-اگر میتوانی درد را هجی کنی،سلام-
اینجا چراغی روشن است
لیلای عزیزم
خواستم داستانم را بنویسی چون هیچگاه نویسنده منصفی نخواهم بود
داستان سرگذشت من بی گمان تکراری ترین تراژدی 30 سال اخیر ایران است.
قصه ی همان دردها و رنج های قدیمی است.
با این تفاوت که همه یکجا در دلم انباشته شده اند.
داستان من که نمیدانم مصیبت نامه سزاوارترش بود یا غم باد خودم،قرار بود در فضایی مجازی رنگ فراموشی بگیرد. افسوس که که با رنجها و دغدغه های بزرگتری در هم آمیخت و غم باد را باطل کرد و آینه ی دقی پیش رویم نهاد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 16:21  توسط ماهان | 
تقدیم به تیر اهن ۱۸ صمد

میدونی
خیلی ساله تیرای چوبیه خونه ی ما نم کشیده
خیلی سال...
آخرین باری که سقفمون صاف بود و کمر دیوارمون خم نشده بود رو یادم نمیاد
بچه بودم شایدم نبودم.
از وقتی یادمه چکه میکرد. آب روی دیوارا سر میخورد  میومد پایین .مثل صورت مامان.
بهش قول دادم(توی دلم، پیش خودم) براش یه سقف درست کنم که همه ی تیراش آهنی باشه
که هیچ وقت دیوارش شکم نده. بهش قول دادم نذارم یه قطره اب روی دیواراش سر بخوره. چیزای دیگه هم بودش. گفتم یه آینه میگیرم که پاک نشده باشه. مثل اون وقتا خوشگل نشونش بده.
بابا هم دیگه نمیخواد غصه ی صابخونه رو بخوره
اونجا خودش صابخونه است.
ولی حالا
دیگه همون تیرای آهنیشم زنگ زده
دیگه سقف راست و ریس مال تیرچه بلوکاست.
دیگه اگه بتونمم تیر اهن بدرد  اونا نمیخوره.
دیگه دیر شده.
اقا ماهان دیر بزرگ شدی .
همین روزاست که زندگی هوار شه رو سره هممون.
همون بهتر که توی اینه ی رنگ و رو رفته خودمو درست نبینم. مامانو چی کار کنم؟
اه ه ه ه
دوباره که این سقفه چکه میکنه
میرم واسه ی مامان دستمال بیارم.

اضطراری:

منبع دوست با شرفم  ابراهیم

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:0  توسط ماهان | 
پیش نویس :

احساس میکنم فراموش شدم. یا دارم میشم.یادمه وقتی بچه بودم یه جایی آخر یه چیزی نوشته بودم.:..اما دریغ و درد وجود من، این من ِ غریب ، فرقی برای هیچ کس نمیکند.و زندگی. زندگی از شوق من تهی است.... شاید سهم من از زندگی هنوز، قربانی تقدیر بودن است. و تقدیر  من همچنان، به هیچ جا منتهی است.


من  جذام گرفته ام. نه جذام ٍ خشک و نه جذام ٍ تر

جذام فراموشی.

از من دوری کن. همانند دیگران

که مرض من واگیر دارترین درد عالم است. -هزار بار بدتر از وبا-

از نگاه هم فراموش میشوی.

دور شو دخترک ، دورتر، آنقدر دور که با فراموشی من در آمیزی.

و من هم دور خواهم رفت.

به دورترین هیچ کجای عالم.

جای من نه دره ی جذامیان که ماوایم گورستان فراموش شدگان است.

حذر کن دختر ، دور شو . دورتر.....


بی ربط:

همه ی گره های کور شبیه هم هستند. شایدم یه نفر گره شون زده.

*می دونستی پیغمبر صبح ، اولین و آخرین زن پیامبر بوده؟!؟ حالا بدون .رسالتش نور و معجزه ش عشقه.

باور نمی کنی؟ حق داری. تا حالا یه پیغمبر رو بغل نکردی که بفهمی چه فرقی داره.*

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:1  توسط ماهان | 
از انتهای شب، تا ابتدای صبح

فرسنگ ها زمان محبوس گشته است .

فرسنگ ها سکوت. فرسنگ ها سخن . فرسنگ ها ترانه و غم ، ظهور میکنند

در سرزمین چشمان خیس من.

آنگه که آسمان با هر نوازش مهر

چادر سیاه شب را قدری کنار میزند، چشمان سیاه من اما

در سوگ ٍ مرگ ٍ ثانیه های بی رمق ،

آهسته خیس می شود.

آنگاه .. غم عزیز می شود.

(ای کاش عاشقی محدوده ای نداشت. آسمان دلم پرواز ممنوعه ای نداشت

ای کاش سرنوشت کاری به ما نداشت.)

------------------------------- --------------------------- --------------------- -------------------------- ---------------------------

وقتی آسمان سفید پوش می شود.

سیاهی چشمان من همچو شب ،در پشت پلک های خستگی ، جان می دهد به خواب.

شب در کفن سپید روز ، در انتظار رستاخیز غروب ، مرده است.

من هم در پیش پای شب، در معبر زمان،

بیچاره ثانیه ها را ذبح میکنم.

تا دوباره رسیدن کشف حجاب روز،

مو به مو ترانه های تو را،

از حفظ میکنم....

                                                                                           اصفهان - هتل جلفا 

                                                                بهار86

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:23  توسط ماهان | 
نوری سپید از مدخل تونل داخل میشد.

من،گاه با پا و گاه با سر میدویدم

صدای نواختن پیانو می امد. انگار از بالا بود

اما با حرکت پاهای من آغاز میشد و با نگاهم اوج میگرفت،با سکوتم مکث میکرد و با اشکهایم فرود می آمد.

بی اختیار میدویدم و گریه میکردم

مثل روزهایی که به مدرسه دیر میرسیدم.

اما این بار نمیترسیدم.

اه... چه دیر کردم

و باز میدویدم

نور زیاد و زیاد تر میشد

بیشتر و بیشتر

داشتم در سفیدی گم میشدم

برقی چشمهایم را زد

و من رها شدم

پاهایم از زمین کنده شده بود

داشتم باد میشدم انگار

و هی بالا رفتم.

چشم به آسمان داشتم که دیدم بینی ام نیست.

پایین را نگاه کردم، پاهایم هم نیست

خواستم خودم را لمس کنم . دستهایم نبود.

دیگر گریه نمیکردم. این بار میترسیدم.

خواستم برگردم پایین. هیچ جذبه ای مرا پایین نمیکشید و من بالا میرفتم

بالاخره رسیدم. خودم را احساس کردم که در  چشمه ی نور حل شدم

چون شبنمی که در برکه بیافتد.

من مرده بودم.

آرام نشستم .خواستم با انگشتانم بازی کنم که یادم آمد.

من مرده بودم.منتظر بودم تا ...

صدایم کردند و گفتند : باید یک جای دیگر زندگی کنی، حاضری؟

چشمهایم را مالیدم و به سقف نگاه کردم.

ــ من همیشه حاضرم.    ندانستم چه وقت خواب بوده ام.

اتاقم بیش از اندازه روشن بود.. و سفید....مثل..

مثل یک چشمه ی نور

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 9:44  توسط ماهان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
__در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الاّ بخون__

دار است و اوج حادثه معراج عاشقان

منصور گونه گشته و بر دار بگـــذریم

نوشته های پیشین
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
بهار کوچک من
رویاهای متروک/فرزانه
۩ ۩ عاشق زندگی (وایکانت میثم)۩ ۩
ترانه ی آزادی/...
شاملو
یه جورایی....متفاوت/مهیار
رد پای احساس/مهناز
nice_sentences/ماهان
تیر آهن18/صمد
رویداد
شال و کلاه/امیراسماعیل زاده
مرده ی سی ساله/ تمنا
نیمه ی حاضر/ لاله
وبلاگ مبلاگ/ ابراهیم
میلاد شکری
ناخوانا/ لیلا ملک محمدی
سرود سکوت / مهلا
غم انگيزترين خوشحالي
روزهای خوش / باور
غريبه اي نام آشنا / حسين حيدري
دستنوشته های یک مانی...
ناخوانا
جایی برای با هم بودن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان