تبليغاتX
-اگر میتوانی درد را هجی کنی،سلام-
اینجا چراغی روشن است
تو را به خدا با من حرفی بزن

من برای اینهمه سکوت خیلی کوچکم

در این دالان خاموش بی گمان گم خواهم شد

میشود نزنی؟ آرشه ات انگار روی مژه هایم کشیده میشود

چشم هایم قی میکند و مدام اشک میریزد

برای انعقاد اشک  کدام ویتامین لازم است؟

بس کن .تو را به خدا بس کن

اگر چیزی نگویی میروم ! باور نکن اما میروم بعد تا دلت میخواهد بزن

من هم داد میزنم

آره داد میزنم

مردم به دادم برسید این بی رحم با من حرف نمیزند

تو را به خدا چیزی بگو

تنهایی خفه ام کرده . میمیرم ها؟

ببین .ببین. دستهایم میلرزد

دارم خرد میشوم. خیلی خب.  فقط بگو چرا من؟چرا مگر زور بود؟ فقط بگو چرا ، دیگر قول میدهم چیزی نگویم .

آه خدای من. چیزی بگو .از پشت پرده بیرون بیا من که همه چیز را گفته ام

حالا نوبت توست

آخر بی انصاف اگر سخن نمیگویی نشانم بده که گوش میدهی.

با توام ها !؟ببینم اصلا آنجا ، پشت پرده هستی؟

کسی آنجاست؟ هِی....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:46  توسط ماهان | 
باد توی صورتم می خورد و لابلای موهام میپیچید.

سرم رو به شیشه تکیه داده بودم و علفزارها با بی تفاوتی از نگاهم میگذشتند.

خیلی زود به گورستان رسیدیم.آدم هایی که باهام آشنا بودن بی تفاوت سلام میکردند.

نمی دونم چرا فکر میکردم باید پیش اون باشم. روی زمین نشست.من هم همینطور.

هنوز بهش تسلیت نگفته بودم . و قصدش رو هم نداشتم.

دلم می خواست بغلش کنم. همونطور نشستیم. با صدای ضعیف گریه اش اشکهای خجالتی منم سر ریز شدند.

هر کسی یه گوشه از تنهایی خودش نشسته بود. یه سوسک سیاه عجیب مسافتی رو سر در گم میرفت و بر میگشت. و چشمهای منو دنبال خودش میکشید.

قبرستون مثل همیشه خسته و غمگین بود.

توی غسالخونه بعد از مدتها دیدمش. چاقو چند جاشو پاره پاره کرده بود. وسط سینه اش بخیه های ممتد کالبد شکافی بود. انگار هر کسی توی پاره پاره کردن سینه اش سهمی داشته که باید میگرفته.

.صورت مظلومش حالا بدونه دندون گود و تکیده تر از قبل به نظر می اومد.  زندگی با همه ی سختی هاش خیلی زیبا میون چین و چروک صورتش جریان داشت . انگار با سختی های زندگی هم مدارا میکرد. انگار همیشه شکرگذار بود.

اگر کسی نمیدونست فکر میکرد بابای من بوده. چشمهام دوتا قلوه خون شده بود.

 

کاری که عراقی ها باهاش نکردن بچه هایی که به خاطرشون جنگیده بود با شقاوت تمام کرده بودند.

از خودم بدم اومد.

تابوتش انگار پرواز میکرد. طوری که بهش نمیرسیدیم.از همه جا صدای شیون زنها میومد .

وقتی به خودم اومدم دیدم دارم آخرین بیل ها رو توی قبرش خالی میکنم. خیلی زود گذشت.

اونم داشت نگاهم میکرد. کی میدونست شاید فکر میکرد اینها همه اش یه خواب باشه.

دیگه از گریه کردن خسته شده بود. شاید به این فکر میکرد از فردا زندگی خواهر و مادرش چی میشه.

بالای سرش ایستاده بودم و توی فرقش ذل زده بودم. انگار افکارش از ذهن من می گذشت.

انگار داشت به لحظه ای فکر میکرد که بالای سر جنازه ی باباش ایستاده بود بابای غرق خونش کف مغازه افتاده بود. شاید به این فکر میکرد وقتی کشته میشد به سرنوشت اونها فکر میکرده.

به این فکر کرد که ای کاش اونجا بودم تا از بابام دفاع میکردم که یک دفعه بغضش ترکید.

بچه ها با بی تفاوتی بازی میکردند.آدمها خیلی ساده تسلیت گفتند.میگفتند شریک غمتون هستیم.

آخه مگه میشه؟

هنوز بهش تسلیت نگفته بودم.

وقتی میرفتم بغلش کردم. بوسیدمش. گفتم خدا رحمت کنه بابات رو.

توی راه یاد اون روز افتادم که باباش به زور بهم کیک و ساندیس داد .تا نخوردم نگذاشت برم. بعد یاد دربه دری هاش افتادم. بعد از اون لحظه ی کشته شدنش رو هزار بار دیدم.انگار، وقتی چاقو  توی تنش  می نشست حتی فریاد هم نزد فقط به بچه هاش فکر میکرد.

 

بعد بغضم ترکید انگار بابای منو با چاقو میزدند.و بعدش من بالای سر جسد غرق خون بابام به بدبختیمون  فکر میکردم.

علفزارها بی تفاوت از نگاهم میگذشتند.

علفزار هایی که دیگه سبز نبودند.

ومن هنوز بالای سر جسد بابام ایستاده بودم.

 

 

پ.ن: گذشت زمان همه چیز ها رو عوض میکنه. انسانها رو هم .مظلوم و ظالم اما همیشه هستند و خواهند بود هر چند به گونه ای دیگر. گذشت زمان فتنه ها رو کثیف تر کرده . شمشیر ها رو کوچک تر و کمر ها رو بی دفاع تر. و جنایت رو بی حیا تر. رمضانعلی حدادی مظهر مظلومیت آدمهای امروز و دیروز بود.

افسوس که بهای زندگی نه چندان دلچسبی که داشت بارها کمتر از حماقت ما انسانهای متمدن نما بود.

او که همه چیزش را بی هیچ شکوه قربانی عدالت پرودگار میدید اینبار تنش را نثار سرنوشت کرد تا من بار دیگر به عدالت خدای مهربان کفر بورزم.

بدون شک بهشت برای او ناچیز خواهد بود.

روحش شاد و قرین آرامش باد. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:30  توسط ماهان | 
امروز همه عهد بسته اند به رسوا کردن اشکهایم.

یکی با موسیقی سنتی که شکوه خاکم را گریه میکند و دیگری با بچه های آلپ که خوشبختی بی توقع پسرکی را به خاطرم آورد که روزگاری من میخواندمش

و مدتها بود به خاک سپرده شده بود. خوشبختی زلال من در همان کوچه های خاکی دنبال همان توپ لاکی توی پیچ کوچه رفت و بر نگشت.

کودکی شاد من توی همون روزهای کوتاه مرد.

و من کوچک مرد و من بزرگ بدنیا آمد

وقتی بزرگ شدم ۶ ،۷ سالم بود.

خیلی سال گذشت. من هر روز پیرتر شدم . مثل تو. مثل همه.

حالا که نگاه میکنم بچه های آلپ رو میبینم که هر روز ازم دور تر میشدن و من که حالا مارکو پولو ی رویاهام ،خودم بودم گمراه و خسته لاشه ام رو دنبالم میکشیدم

حالا بعضی وقتا که توپ لاکی میبینم دلم گر میگیره. چشمام آروم آروم تار میشه.بعد یه خاطره از روی گونه ام سر میخوره تا روی لبام و اون موقع نمک گذشته ها میره توی امروز زخمی ام.

مامانم میگه خبرتون کاشکی همون قدی میموندین .بزرگ نمیشدین.

راست میگه...

 

پ.ن: دارم میرم

پ.ن: دارم میرم

پ.ن:دارم میرم

پ.ن:دارم میمییییییییییییییرم

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:23  توسط ماهان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
__در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الاّ بخون__

دار است و اوج حادثه معراج عاشقان

منصور گونه گشته و بر دار بگـــذریم

نوشته های پیشین
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
بهار کوچک من
رویاهای متروک/فرزانه
۩ ۩ عاشق زندگی (وایکانت میثم)۩ ۩
ترانه ی آزادی/...
شاملو
یه جورایی....متفاوت/مهیار
رد پای احساس/مهناز
nice_sentences/ماهان
تیر آهن18/صمد
رویداد
شال و کلاه/امیراسماعیل زاده
مرده ی سی ساله/ تمنا
نیمه ی حاضر/ لاله
وبلاگ مبلاگ/ ابراهیم
میلاد شکری
ناخوانا/ لیلا ملک محمدی
سرود سکوت / مهلا
غم انگيزترين خوشحالي
روزهای خوش / باور
غريبه اي نام آشنا / حسين حيدري
دستنوشته های یک مانی...
ناخوانا
جایی برای با هم بودن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان