![]() |
![]() |
|
| اینجا چراغی روشن است |
|
باز گشته ام.
باز گشته ام و خسته و هنوز آبی به صورت نزده جاده ای میخواندم به خویش همچون زندگی به هیچ رفته و نرفته. بازگشته و ...نه نه رفتنم رفتن بود و نه آمدنم باز آمدن که من از شب میگریختم و هر کجا رفتم شب بود تب بود . زمین هذیان میگفت. ابر خلط خونی کرده بود اشک از دیوار چشمانم سرک میکشید گهگاه دلم برای بی خیالی کودکانه پر میزد و برای تو برای نظر بازی سرشار از حیا. آنقدر رفتم که هزار سال. و هیچ کس حتی میر غضب هم ندانست یکی از جوجه های پر بسته سینه خیز از رخوت زندان گذشته من به جستجوی خدایی رفتم که نبود. شب بود. شب بود. چه کنم که اینبار اسیر رفتنم. تا چشم برهم بگذاری...
پ.ن:گاهی ماندن عذابم میداد و اینک بیهوده رفتن و چه فرقی میکند آزادی و قفس وقتی بال پرنده را بسته باشی پ.ن۲: دلم برای همتون تنگ شده مخصوصا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 14:10 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
__در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الاّ بخون__
دار است و اوج حادثه معراج عاشقان منصور گونه گشته و بر دار بگـــذریم |
|
RSS
|