![]() |
![]() |
|
| اینجا چراغی روشن است |
|
از خدا بازگشتم
تا فرستاده هایش را باز فرستم به مسلخی که وعدگاه ماست -۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰- گلوله در سینه ام نشسته بود خون راه گم میکرد و از لای انگشتانم فواره میشد. گوشهایم سوت میکشید. برگ های درخت پیر ریختند چشمانم را تاباندم. رد گلوله را گرفتم آخر از کجا بر سرنوشتم نشستی؟ انگشتانم سرد میشد. انگار خون دماغ شده ام باز. در میان این همه پرسش تنها یکی . چرا؟ ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰- ندا بودم و خیس اشک به بستر مرگ خزیدم تا صبح هزار مرتبه مردم. بیدار که شدم درخت پیر چنار برگ هایش زرد شد وندا که سرد شد خدایی که پرستیده بودمش خیلی زیاد نامرد شد. -۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰- بازگشتم از خدا به بتان سنگی که هر چه بود شکستنی بود بازگشتم به مسلخی که مرا خواندی و دو شقه ات کردم که خود خواستی دو شقه ات کردم با خنده قسم خوردم لا اله الا الله و وحده لا شریک اله؟
گام بعد: اگر تمام بودن من سنگی شود ناچیز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 18:5 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
__در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الاّ بخون__
دار است و اوج حادثه معراج عاشقان منصور گونه گشته و بر دار بگـــذریم |
|
RSS
|